پیش از این وقتی دبیرها بعد از کلاس در دفتر می نشستند و از بچه ها می گفتند، گاهی با تنفر، با قضاوت، با بی انصافی(البته از نظر من) با عصبانیت از بچه ها حرف میزدند، سخت بهم می ریختم و سکوت می کردم و توی
...کسی راز مرا داند که از این سو بدان سویم بگرداند....وسوسه ی دیدار محبوب در یک عصر بارانی پاییز بعد از کار و کتاب و نکبت. به امید خنده ای و صدای آشنایی و نگاه اطمینان بخشی. حتی به خیالی باطل، استکانی
در زشت ترین قیافه ای هستم که از خودم سراغ دارم، با یه عالمه جوش که دورشون هاله ی قرمز وجود داده و تو ذوق هر بینده ای میزنه، با خرواری سبیل که پشت لبم سبز شده و فرصت نکردم برشون دارم. با دیدن چشم های گ